ღ♥ღمن همان شاه بیت غزل های حافظمღ♥ღ
RSS
جدیدترین قالبهای بلاگفا
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
اندوه در دلم غوغایی دارد...
گریه های بی صدا امانم نمیدهد...
پلک هایم عاشقانه اشکهایم را در آغوش میکشد...
ای کاش صدای بی صدایم راهی به سوی آسمانها می یافت...
ای کاش مروارید اشکهایم از جاری شدن پروایی نداشت...
ای کاش تا خلوت شبهای بی ستاره به دنبالم بودی... اما...
آیا نگاهم غروبی بی طلوع را تجربه خواهد کرد؟؟
آری قلبم را در کفنی از الیاف ماه پیچیده ام و به دور دست ها فرستادم تا دل کسی از دیدن قلب
تکه تکه ام سر به گریبان فرو نکشد...
اینک سربازان سیاه جامه ی پلکهایم اجازه ی جاری شدن حتی قطره اشکی را هم نمیدهند...
صدای ناله ی قلبم را میشنوم که خود را به دیواره ی وجودم میکوبد و این هشداری است برای من...
هشداری که شمارش معکوس آخرین لحظه های حیاتم را به رخم میکشد...
نمیدانم کی و کجا به یادم می افتی تنها میدانم زمانی که خون در رگهایم خشکید آنوقت به یاد دل
تکه پاره و اشک خشکیده ام می افتی...
ولی افسوس... افسوس که آنوقت تنها جسم سرد، بی جان و بی روحی از من باقی مانده که آن
هم برای یادگاری نزد خاک سپرده ام...
و مطمئنم که آنگاه تو برمیگردی...
ولی آنوقت نه دلی دارم که غوغایی داشته باشد، نه چشمی که پر از اشک باشد، نه صدایی و نه
نگاهی!
خانه ی دوست کجاست؟؟
درفلق بود که پرسید سوار...
آسمان مکثی کرد...
رهگذر شاخه ی نوری که بر لب داشت...
به تاریکی شن ها بخشید...
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت...
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است...
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است...
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد...
پس به سمت گل تنهایی می پیچی...
دو قدم مانده به گل...
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی...
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد...
در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی...
کودکی میبینی...
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور...
و از او می پرسی...
مادر!
اي لطيف ترين گل بوستان هستي...
اي باغبان هستي من...
گاه روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند...
گاه پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد...
گاه بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند...
گاه اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد...
گاه تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه ميکند...
گاه ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد...
مادر تو شگفتي خلقتي...
تو لبريز از عظمتي...
تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت...
ای وجودی که وجودم ز وجودت شده موجود
همیشه دوست دارم
مرداب اتاقم کدر شده بود...
و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم...
زندگی در تاریکی ژرفی می گذشت...
این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد...
در باز شد...
و او با فانوسش به درون وزید...
زیبایی رها شده ای بود...
و من دیده به راهش بودم...
رویای بی شکل زندگی ام بود...
عطری در چشمم زمزمه کرد..
رگهایم از تپش افتاد...
همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد...
در شعله ی فانوسش سوخت...
زمان در من نمی گذشت...
شور برهنه ای بودم...
او فانوسش را به فضا آویخت...
مرا در روشن ها می جست...
تار و پود اتاقم را پیمود...
و به من ره نیافت...
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید...
وزشی می گذشت...
و من در طرحی جا گرفتم...
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم...
پیدا، برای که؟؟...
او دیگر نبود...
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟؟...
عطری در گرمی رگهایم جا به جا می شد...
حس کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد...
و من چه بیهوده مکان را می کاوم...
آنـی گم شده بود...
"سهراب"
در شبی تاریک...
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت...
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک...
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت...
و به ناخن های خون آلود...
روی سنگی کند نقشی را...
و از آن پس ندیدش هیچ کس...
شسته باران رنگ خونی را...
که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید...
از میان برده است طوفان نقش هایی را...
که به جا مانده از کف پایش...
گر نشان از هر که پرسی باز...
بر نخواهد آمد آوایش...
آب شب...
هیچکس از ره نمی آمد...
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود...
کوه: سنگین، سرگردان، خونسرد...
باد می آمد ولی خاموش...
ابر پر می زد ولی آرام...
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز...
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز...
رعد غرید...
کوه را لرزاند...
برق روشن کرد سنگی را...
که حک شده روی آن در لحظه ای کوتاه...
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند...
امشب...
باد و باران هردو می کوبند...
باد خواهد برکند از جای سنگی را...
و باران هم...
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید...
هر دو می کوشند...
می خروشند...
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه...
مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین...
سالها آنرا نفرسوده است...
کوشش هر چیز بیهوده است...
کوه اگر بر خویشتن پیچید...
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند...
و نمی فرساید آن نقشی که...
رویش کند در یک فرصت باریک...
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت...
می تازی! همزاد عصیان...
به شکار ستاره ها رهسپاری...
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار...
اینجا که من هستم...
آسمان، خوشه ی کهکشان می آویزد...
با ترس و شیفتگی، در برکه ی فیروزه گون...
گل های سپید می کنی...
و هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب...
و اینجا افسانه نمی گویم...
نیش مار، نوشابه ی گل ارمغان می آورد...
بیداری ات را جادو می زند...
سیب باغ تو را پنجه ی دیوی می رباید...
و قصه نمی پردازم...
در باغستان من، شاخه ی بارور خم می شود...
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد...
در بیشه ی تو آهو سر می کشد، به صدایی می رمد...
در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست...
در سایه آفتاب دیارت، قصه ی خیر و شر می شنوی...
من شکفتن ها را می شنوم...
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد...
تو در راهی...
من رسیده ام...
اندوهی در چشمانت نشست، رهرونازک دل...
میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ...
سلام...
امروز کاری نداشتم...
فقط خواستم بگم یه سال دیگه از عمرم تموم شد...
آره...
امروز تولدمه...
فقط همین...
بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود !
آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....
تا بعد، بهتر مي شود ....
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي
و بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ...
تنها، و روی ساحل...
مردی به راه می گذرد...
نزدیک پای او...
دریا، همه صدا...
شب، گیج در تلاطم امواج...
باد هراس پیکر...
رو می کند به ساحل...
و در چشم های مرد...
نقش خطر را پررنگ می کند...
انگار...
هی می زند که: مرد! کجا می روی، کجا؟...
و مرد می رود به ره خویش...
وباد سرگردان...
هی می زند دوباره: کجا می روی؟...
و مرد می رود...
وباد همچنان...
امواج، بی امان...
از راه می رسند...
لبریز از غرور تهاجم...
موجی پر از نهیب...
ره می کشد به ساحل و می بلعد...
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب...
رو می کند به ساحل و...
شب سردی است و من افسرده...
راه دوری است و پایی خسته...
تیرگی هست و چراغی مرده...
می کنم تنها از جاده عبور...
دور ماندند ز من آدم ها...
سایه ای از سر دیوار گذشت...
غمی افزود مرا بر غم ها...
فکر تاریکی و این ویرانی...
بی خبر آمد تا با دل من...
قصه ها ساز کند پنهانی...
نیست رنگی که بگوید با من...
اندکی صبر، سحر نزدیک است...
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چه قدر تاریک است...
خنده ای کو که به دل انگیزم؟ ...
قطره ای کو که به دریا ریزم؟ ...
صخره ای که بدان آویزم؟ ...
مثل این است که شب نمناک است...
دیگران را هم غم هست به دل...
غم من لیک غمی غمناک است...
دیرگاهی است در این تنهایی...
رنگ خاموشی در طرح لب است...
بانگی از دور مرا می خواند...
لیک پاهایم در قیر شب است...
رخنه ای نیست در این تاریکی...
در و دیوار به هم پیوسته...
سایه ای لغزد اگر روی زمین...
نقش وهمی است ز بندی رسته...
نفس آدم ها سر به سر افسرده